X
تبلیغات
گلهای من
اینجا نگاره های روزهای من با کودکانم است
انا لله و انا الیه راجعون

مرگ حق است و زندگی فانی..

اگه به این عبارات اعتقاد نداشتم خیلی برایم سختتر بود

غم از دست دادن عزیز خیلی سنگینه...

چند روزه مادربزرگم رو ازدست دادیم...مادری که سادات بودند و نماز اول وقتش ترک نشد..همیشه با وضو بود و هر روز اقلا یک جزء قرآن میخواند...

این چند روز وقت اذان که میشود بیش از اوقات دیگر دلم برایش تنگ میشود...

http://s5.picofile.com/file/8116918484/IMG_9263.jpg

خدا رفتگان همه را بیامرزد...

تمام دل خوشیمان از این رو بود که فوت مادربزرگ نزدیک ایام فاطمیه بود...و امیدوارم بانوی دو عالم نیم نگاهی هم به ما داشته باشند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

دو سه ماه اول که تازه به خانه ی جدید آمده بودیم دخترک خیلی خوب و راحت تو اتاقش به خواب میرفت..گاهی قصه یا کتاب یا قران میخوندیم و بعد خواب راحت..

از این بابت خیلی خوشحال بودم و شاکر خدای مهربون..چون تا اون زمان و تو خونه ی قبلی کنارم میخوابید و این استقلال و تنهایی خوابیدنش برا همه عجیب بود...

اما متاسفانه چند وقته خیلی سخت حاضر میشه تو اتاقش بخوابه..نق میزنه و بهانه های مختلف برا نخوابیدن...

ماجرا از قصه های شنگول و منگول و آقا گرگه ی مادربزرگش شروع شد و این که ترسید که آقاگرگه بیاد و اونو هم بخوره..مادربزرگه رفت خونه شون و دست ما موند تو حنا اساسی...(آیکون عصبانیت شدید )

مدتها طول کشید تا راضیش کردم گرگی در کار نیست و همه ی در و پنجره ها بسته ست و من و بابا مراقبتیم..

بعد یه ویروس نامرد اومد سراغمون که یه شب تا صبح گلاب به روتون بالا اورد و مجبور شدم پیش خودم بخوابونمش ... و بدین ترتیب بهونه بعدی شبهاش جور شد اگه باز بالا بیارم چی؟؟؟؟

خلاصه ش که حدود یه ماهه سخت میگذره بهمون..هر شب فرقی نمیکنه از یک تا دو ساعت قبل خوابش شروع میکنه به بهونه گیری که من تنها نمیخوابم..هر چی هم کنارش بمونم و دعوت به ارامش کنم یا قصه و کتاب بخونم یا حرفهای قشنگ دیگه بیفایده ست..باز دست اخر با گریه و بغض شدید به خواب میره و تا صبح چند بار بیدار میشه که ترسیده یا خواب بد دیده.. و خدا میداند چقدر اعصابمان خط خطی میشود از این خواب ناقص...

جایزه و تشویق وتزیین اتاقش هم ثمری نداشته است..میدانم این شبها هم میگذرد ولی..

دیشب چنان خداحافظی و شب بخیر کرد که گمان کردم شب آخر هست و فردایی وجود ندارد:

مامان شب بخیر و به امید دیدار..

به این فکر میکنم دخترک با تمام بچگیش اعتقادش به فردایی که شاید نیاید بیشتر است از من با این همه سنم...

که او ترسش بی مورد نیست..

و این منم که بیخیال گذشت روزهای عمرم هستم..بدون اینکه فکر فردایم باشم..فکر روزهای بعد از مرگ و دست خالیم..بدون توشه..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

وضو گرفتم که نماز بخونم..رو به بچه ها میگم دارم میرم نماز(برا اینکه چند لحظه بعد مامان مامان کنان دنبالم نگردن و حواس ناجمعم رو پرتتر نکنن)

پسرم میگه: خب برو به ماچه!

دخترک اما با کنترل صدای تلویزیون رو کم میکنه و وقتی داداشش معترض میشه میگه مگه نشنیدی مامان گفت داره میره نماز!

بعد میگن چرا دخترا 9 سالگی مکلف میشن و پسرا 15 سالگی؟!

حدود 4 سال بعد همزمان مکلف میشوند بچه های من..با اینکه شش سال اختلاف سن دارن!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

http://s5.picofile.com/file/8110574484/20140115_155601.jpg

http://s5.picofile.com/file/8110574592/20140115_160025.jpg

http://s5.picofile.com/file/8110574784/20140115_160302.jpg

   کربلا http://s5.picofile.com/file/8110574942/20140116_220341.jpg

بین الحرمین http://s5.picofile.com/file/8110575034/20140116_221251.jpg

http://s5.picofile.com/file/8110575200/20140116_230137.jpg کربلا

تل زینبیه که بخاطر میلاد پیامبر چراغانی بود..و جشن میلاد شب میلادمان آنجا برگزار شد

http://s5.picofile.com/file/8110575126/20140116_225038.jpg

و کاظمین..دو کنبد روی هم افتاده..عکس بهتری نتوانستم بگیرم http://s5.picofile.com/file/8110575284/20140119_200715.jpg

اولا معذرت میخوام که درج تصویر با مشکل بوده...نمیدونم چرا قالب وبلاگم بهم ریخته...بلدم نیستم روبراهش کنم..ولی   قول داده بودم با عکس برگردم...تحفه ی درویش!

عکسهای اول مربوط به نجف است...حرم مطهر امیر المومنین علیه السلام..مثل خودشون مظلوم...دعا میکنم صحنهای جدید زودتر ساخته بشوند تا حرم بزرگتر شود...واقعا دلم میسوخت وقتی با حرم امام رضا علیه السلام یا حرم حضرت معصومه مقایسه میکنم..خیلی غریبه...

حرمی که پر از نور و صفاست و مگر سیر میشود انسان از دیدن و زیارتش

نزدیک ساعت 11 که میشد حرم خلوتتر از همیشه میشد و میتوانستی سیر نگاه کنی و حرف بزنی..انگار هزار وچهارصد سال قبل باشد و بخواهی جواب تمام سلامهای نگرفته اش را بدهی..مولای من چه گذشت به شما بعد از رحلت پیامبر..این روزهای بعد از پیامبر و آغاز سکوت بیست وپنج ساله تان..نگویم از ریسمان دور گردنتان آقا..نگویم از همسرتان..بگذار عیادت کنم از بانوی دوعالم و بگویید که بازویش ورم ندارد..که صورتش کبود نیست که پهلویش نشکسته...که محسنش...

خدا لعنت کند اول ظالم در حق محمد و آل محمد را...

. چه خوب که میشد زیارت عاشورا را بلند خواند ..اینجا وهابی حکومت نمیکند...خدایا شرشان را به خودشان برگردان...و امنیت را به این مردم هدیه کن...

مسجد کوفه هم رفتیم با انجام اعمالش..زمان ورود هوا گرفته وبسیار مه آلود بود. ودقایقی بعد چنان بارانی گرفت که از کفشداری تا محل ورود به داخل مسجد سرو پا خیس شدیم...دیدن گنبد بارانی بسی زیبا بود

چقدر یاد دوست باران دوستم کردم...

و بعد هوا خیلیییییی سرد شد....با لرز نماز میخواندیم..نماز ظهر و عصر کامل بود

و حرم حضرت مسلم و هانی که چه مقامی دارند که در این مسجد بزرگ دفن شده اند و مختار..انگار فیلم را لحظه به لحظه ببینی..

از محراب و خانه ی امام علی و اتاقهای کوچک و...نور در نور...

زمان برگشت به نجف مجسم میکردم چطور و چگونه مخفیانه و در دل شب امام را تشییع کردن و در نجف دفن کردند..فدایت شوم آقای مظلومم

مسجد سهله هم رفتیم...کاش آنجا هم با شکوهتر از حالش بشود....

و اما کربلا...نمیدانم به کربلا و حرم امام حسین که میرسم چرا زبانم قفل میشود...از لحظه ی ورود به حرم قلبم کندتر و کندتر شد..طوریکه احساس خفگی داشتم..دلم میخواست بلند گریه کنم اما نمیتوانستم..هیچ نیازی به روضه نبود..اشکها خود روان بودند..فقط کافی بود سلام بدهییی...آخ کاش مامانم بود..دلم میخواست بغلش زار میزدم...آخ کاش یکبار با هم برویمممم...

حرم شش گوشه مگر اشک ندارد...

حرم آقایم ابوالفضل...باز هم باران..با وجودیکه دو جفت جوراب داشتم از کفشداری تا محل تفتیش آخر و ورود کف پا خیس شد...اینجا مهم نیست گلی باشی یا خیس باران زده ..اینجا حرم آقای ادب و فضل است..باید دوزانو بشینی حتی اگر سرمای کوفه جان پاهایت را گرفته باشد...اینجا راحتتر میشد حرف زد..اینجا باب الحوائج گوش میداد..اینجا میتوانستم حرفهایم را راحتتر بزنم..بگویم که بخواهد از خدایش برایم و برای دوستان و عزیزانم خیر و سلامتی و عاقبت بخیری را...خدایا شکر که یک آقای بینظیر داریم!

کاظمین

و چه میدانی که کاظمین را چقدر دوست داشتم..که اگر نبود کاظمین جنون کربلا مرا میکشت...که پناهم داد جد بزرگوارم..دلم میخواست داد بزنم سلام بابا...اما خجالت کشیدم و گفتم سلام من کوچکترِ دخترتان هستم و از کنار حرم کریمه می آیم..و بگویم که حرم دخترتان خیلی باصفاست و خدارا شکر که داریم جنین محل مبارکی را والا دق میکردیم در این وانفسا

و حرم امام جواد علیه السلام..که بخشندگی و جودش را بارها چشیده بودم و چسبیدم به ضریح..و تشکر کردم

قبل کاظمین به حرم طفلان مسلم هم رفتیم..دو آقازاده ی کوچک که غمشان از دم ورود گلو را چنگ میزد..انگار به چشم میدیدی لحظه های وحشت و دویدنشان از بین نیزار ها را....

و سامرا که نبردند ....که نبود امنیت و ناکام ماندیم از زیارتشان...

حال من اکنون شبیه حضرت آدم است ...شاید... زمان خروج از بهشت...شاید.... و باید هزار سال بگریم بر این فراق

ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم....

اما دعای وداع را دلم نمیخواست بخوانم..خدارا شکر که خداحافظی نبود هر چه بود سلام بود...

السلام علیکم یا اهل بیت النبوّة

امیدوارم مادری کردنم بهتر شود...چون از حرم بزرگوارنی برگشته ام که مادرانشان حضرت زهرا سلام الله علیها و حضرت زینب سلام الله علیها و خانم ام البنین و خانم رباب و خانم لیلا و.....بودند....اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

سلام بر دوستان عزیزم خوبم خدا رو شکر سفر پر برکتی داشتیم انشالله قسمت همه ی آرزومنداش بشه برمیگردم دست پر با عکس یکم به دل جا مانده م فرصت بدم و البته به مهمانداری مشغولم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

هنوز هم که راهیم باورم نمی شود......

سلامم بی جواب نمانده یعنی.......

هر که دارد هوس کرببلا بسم الله

دعای شب قدر و روز عرفه و زیارت عاشورا هایم...یعنی من ناقابل را هم دیدند.........

و حالا منم و گریه های دخترک از روی دلتنگی و بغضها و چشمهای اشک آلود پسرک ...

یاندیریی یاخیری....

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَوْدِعُكَ الْيَوْمَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي وَ وُلْدِي

خدايا من امروز به تو مى‏سپارم خودم و خاندانم و مال و فرزندانم،

وَ كُلَّ مَنْ كَانَ مِنِّي بِسَبِيلٍ الشَّاهِدَ مِنْهُمْ وَ الْغَائِبَ

و هركه را به شكلى از من‏ بوده،حاضرشان و غايبشان را

اللَّهُمَّ احْفَظْنَا [بِحِفْظِكَ‏] بِحِفْظِ الْإِيمَانِ وَ احْفَظْ عَلَيْنَا

خدايا نگهدار ما را با نگهدارى‏ات،به نگهدارى ايمان‏ و بر ما حافظ باش

اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا فِي حِرْزِكَ

خدايا ما را در پناهت قرار ده

وَ لا تَسْلُبْنَا نِعْمَتَكَ

و نعمتت را از ما مگير

وَ لا تُغَيِّرْ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ وَ عَافِيَةٍ

و آنچه ما راست از نعمت و سلامت‏ كامل تغيير مده،

وَ زِدْنَا مِنْ فَضْلِكَ إِنَّا إِلَيْكَ رَاغِبُونَ

و از فضلت بر ما بيفزا،كه ما مشتاق به سوى توايم.

 کربلا کربلا ما داریم میاییم........

بیاد همه دوستان هستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

از دیروز میخوام از دخترم بگم که 50 ماهه شده

که چقدر بزرگ شده..که چقدر نکته سنج و دقیق هست ..که هیچی یادش نمیره و هیچی از نظرش محو نمیشود..

به هیچ نحوی فراموشش نمیشود عافیت باشه ی بعد از حمام هر کس را

یادش نمیرود یا حق الله بعد عطسه هر کس را...

یادش نمی رود بابا جان تو چه استکانی چایی میخورند...

یادش نمی رود قرصهای مادربزرگش را یادآوری کند...

و یاد من میاندازد که برای بابای خسته ش چایی دم کنم با دست باز و ابروی بالا انداخته که پاشو چایی دم کن!

هر شب برای فردایش برنامه دارد..دقیق دقیق

و صبح که بیدار میشود اولین کارش یاد آوری همان کارهاست

مامان فردا خمیربازی میکنم

مامان فردا با آبرنگ نقاشی میکشم

مامان این آهنربا ها رو تویخچال میچسبونم فردا هااااا

و یادش بود که ماه ربیع که بیاید میتواند لاک بزند....

حتی برای نهار وشام هم برنامه میریزد

باورم نمی شود دختری کردنت را مادر..خواهری کردن یا حتی مادری کردن...

فقط کاش میتوانستم این دقت و نکته سنجی ت را خوب هدایت کنم تا به فضولی نیانجامد..

گاهیییییییی خیلی سمج میشوی!

دوستت دارم دختر.....

صداش کردم وقتی داشت از نزدیک تلویزیون تماشا میکرد: بیا عقب دختر!

دستا به کمر گفت بگو بیا عقب دخترمممممممم!

میخواهم امتحانشان کنم..یا شاید خودم را امتحان کنم برای یک هفته....

دارم آماده میشم برای یک سفر بزرگ بدون بچه ها ...برای اولین بار........

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود...

روزی روزگاری هر وقت صحبت دروغ و دروغگویی میشد از پینوکیو یا چوپان دروغگو میگفتن

ازآدمک چوبی که بواسطه ی دروغ گفتن دماغش دراز میشد..مادرا هر وقت بچه شون دروغ میگفت میگفتن وای دماغت دراز شد..و بچه هم باورش میشد!

یا از چوپانی که بخاطر دروغهای قبلش وقتی گرگ حمله کرد کسی بهش اعتنا نکرد...

اما امروز شمار دروغ گوها اونقـــــــــــــــــــــــــــدر زیاد شده..دروغ ها اونقــــــــــــــــــــــــــــــدر رنگارنگ و شکل به شکل شدن که تشخیصش مشکله..

از تبلیغات انواع و اقسام محصولات بهداشتی و آموزشی و ورزشی بگیر تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دروغ گفتن کسانی که مسئول پخش شیر خشکهای رژیمی هستن...

یعنی باید خودشون دچار بشن تا حساسیت ماجرا رو اونطوری که هست بفهمن؟؟؟؟

میشه به بچه ای که آلرژی سختی داره و غیر شیرخشک رژیمی هیــــــــــــــــــــچی نمیتونه بخوره بگی شیر نداریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میشه صدای شیر شیر کردنشو بشنویم و بی تفاوت باشیم؟؟؟؟؟

میشه تو شیرش آب خالی بریزیم و کمی شیرینش کنیم هان؟؟؟؟؟

یا بجاش یه شیر خشک دیگه بدیم همراه پردنیزولون؟؟؟؟؟؟؟

فقط خدا میدونه جیب کیا از این ماجرا پر پول میشه......خدایا ما و بچه هامونو محتاج خدانشناس ها نکن...

اینجا رو هم بخونید لطفا!

http://we-need-neocate.blogfa.com/post/31

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

 مامان بدیم که پایین پایین رو نمیخرم..چه بدم که هوش بچه م رو نمیبینم و از هوشش استفاده نمیکنم...

 بدم که برف حساب رو نمیخرم..چون اصلا سرم تو کتاب نیست

و چقدر بدم که تن پاک نمیخریم...

دخترکم به خوندن علاقه نشون میده بعضی از حروف و کلمات رو هم حفظی میخونه..ولی ترجیح میدم تا زمان مدرسه صبر کنم..دلم نمیخواد از معلمش زده بشه و کلاس خسته کننده باشه براش...

همین ولی تبلیغات خفه مون کردن....

به پسرک گفتم پولاشو جمع کنه خودش بخره تن پاک رو!!!!!!

بجاش حلقه هولاهوپ رو از انباری آوردیم و تو خونه بازی میکنیم..اولاش نمیتونست بره و سر چهار پنج دور میفتاد و دادش میرفت هوا..اما سر دو هفته چنان پیشرفت کرد که دو هزار دور رو یه ضرب میره..

دلش میخواد همه هم از موفقیتش تعریف کنن و به همه نشون بده..حتی شده تو وب برا خاله و داییش نمایش میده!

اینطوریه که هی برا مامانش کری میخونه و رقیب می طلبه..منم هی پسرفت میکنم..

یه زمانی اقلا 200 دور میرفتم....

از بازیهایی که میشه با پسر 10 ساله ای که کمی گردن کلفت هم شده استقبال میکنیم!

شطرنج و دوز و اسم شهرت و...

راستش میخوام دوباره ری استارت بشیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1392ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط مادر  | 

اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنَا [إِمَامِنَا] وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَيْنَا

خدايا از نبود پيامبران‏ كه درودهاى تو بر او و خاندانش و از ناپيدايى مولايمان،و بسيارى دشمنانمان و كمى‏ نفراتمان،و سختى فتنه‏ها به سويمان،و از جريان زمان بر زيانمان به درگاه تو شكوه مى‏آوريم،

همچین حق به جانب این قسمت دعا رو میخوندم که انگار طلبکار خدایم..پناه بر خدا

تا اون شب تو حرم شنیدم اگر اماممان غایب هست اگردشمنانمان زیاد هست اگر تعدادمان کم..مقصر خودمانیم..

که اگر جنبه و ظرفیتش را داشتیم امام زمان غایب نبودند..

بعد از یک طرح امریکایی صحبت کردند و یک تحقیق که گفته شده بود هر خانواده ی امریکایی تا 10 فرزند داشته باشد!!!!!

و از شرط ازدواج در اسراییل گفتند که تنها با شرط بچه دار شدن اجازه ی ازدواج داده میشود آن هم اقلا 4 تا!!!!!!!

و در کشور اسلامی ما ایران از 30 سال بیش در بوق و کرنا کردند که دو بچه کافیست..که فرزند کمتر زندگی بهتر!!!

بعد میشود همین که ما تعدادمان کم میشود و در مقابل دشمنان بیشتر...و این ظاهر ماجراست

در مکه و مدینه در هر باری که در نمازهای جماعت شرکت میکردیم شاهد بودم که همزاه یک زن 4 تا 5 بچه ی قد ونیم قد در نماز شرکت میکردند..بچه هایی که بعدها میشدند یک وهابی مخلص!

بچه هایی که عمر و عثمان و مروان نام داشتند و چقدر هم زیاد بودند......

خوشم میومد پسرم را علی صدا کنم آنجا لازم بود!

خوش بحال مامانهای علی دار.....علی یار ..

و مدتهاست که  در اندیشه ی فرزند سوم هستم!

و مانده ام که برای دعای دخترک که خواهر میخواهد آمین گویم یا برای داداش دار شدن پسرک!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط مادر  |