روزه میگیریم و افطار میکنیم..روزه میگیریم و افطار میکنیم..تمام روزهایمان به همین ترتیب میگذرد ولی زمان افطار اگرچه سفره های معمولی داریم..نون و پنیر ثابت است ..یا شیر برنج یا سوپ یا آش و گاهی به دل پسرک کتلت هم!...اما همینها هم از گلویمان پایین نمیرود..زمان افطار با اخبار مصادف میشود..اخباری که تمامش از جنگ و خون و کشته های کوچک و بزرگ خبر میدهد..مادران و پدرانی که بچه های غرق خونشان را به بغل گرفته اند و زار میزنند...

نمی شود اینها را دید و آرام ماند..نمی شود خواند و شنید و تصور نکرد..این روزها تمام وقتهایی که پسرم حرف میزند از بازی از کلاس زبان از ورزش پسری را مجسم میکنم که چند روز پیش ربوده و سوزانده و کشته شد(محمد ابو خضیر نوجوان فلسطینی که اسرئیلیها او را به قتل رساندند)...حتما او هم مثل پسر من عاشق فوتبال بوده..مثل پسر من.....

به این فکر میکنم که این بچه ها هیچ حقی ندارند چرا که کوچکترین حق که حق حیات هست از آنها گرفته شده..حق امنیت حق آرامش حق غذای خوب و حق تحصیل پیشکش!

زمانی که باب میل پسرکی که اصرار به روزه گرفتن دارد ،کتلت درست میکنم به مادر آن پسر فکر میکنم..نمیدانم آیا این مادران برای پسران روزه دارشان غذایی دارند؟؟؟؟؟؟

از پر کردن بطری آب و خنک کردنش طفره میروم زمانی که میخوانم غزه آب آشامیدنی ندارد..

سفارش شربت خاکشیر همسری را هم نشنیده میگیرم...

این شبها که خیلیها تا سحر بیدارند و دور هم ...به این فکر میکنم که دورهمی مسلمانان ساکن عراق و سوریه و فلسطین چگونه است؟ به گمانم هر شب کمتر و کمتر میشود..شاید دیشب مادر سر سفره بود و امروز نباشد..شاید بچه ای نباشد و شاید...

دعا کنیمممممممممم برا همه ی مسلمانها..برای همه ی انسانها....



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 5:44 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
روزها خیلی تند و زود سپری میشن و ما غافلیم از گذشت زمان..

پریروز فیلم مهدکودک پسرک رو می دیدم..چنان هاج و واج بودم که انگار نه انگار این بچه پسرم بوده  هاااافقط شش هفت سال گذشته.. چشمام مرتب بین بچه ی توی فیلم و پسری که روبروم نشسته بود میپرخید و به بهت و حیرتم اضافه میشد..دست آخر یکی محکم زدم به پشتش که کی بزرگ شدی تو؟؟؟؟

لا اله الا الله

خیلی حیفم اومد که این سالها به این سرعت گذشته و من نفهمیدم چطور؟

آدم قدر نشناسی نبودم قدر لحظه هامو دونستم ولی ای کاش میشد بهتر بود..به مدد عکس و فیلمهای بچگیش خاطرات خوبی یادم میاد..

الحمدلله علی کل حال.........مادریم یازده ساله شد..تولدت مبارک جان دلم!

ماه رمضان تان مبارک و التماس دعا



تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 4:16 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |

میلاد منجی عالم بشریت،مهدی موعود علیه السلام رو تبریک میگم.

اگه احیای شب نیمه ی شعبان رو داشتین ..التماس دعا...دعای کمیل امشب باید خیلی باصفاتر باشه..

یادش بخیر پارسال تو چنین روزی مکه بودیم..

برا وضعیت خطری عراق خیلی دعا کنیم....نامردا در کمین نجف و کربلا و سامرا هستند...

امید غریبان تنها کجایی؟

چراغ سر قبر زهرا کجایی؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 5:29 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
همسری به عادت مخصوص داره هیچ وقت و هرگز از مقصد جایی که میخواد ببردمون حرفی نمیزنه..فقط میفرماین حاضر بشین بریم..کجاشو هیچوقت نمیگه حتی اگه بارها بپرسیم و خواهش کنیم..کلا از توضیح دادن خوشش نمیاد و اصرار داره که زودتر حرکت کنیم..

سالها طول کشید تا کنار اومدم که نپرسم و چون و چرا نکنم..فوقش همیشه اماده حرکت میکردم..از همه لحاظ..هم به فکر لباس اضافی برا خودم و بچه ها بودم هم فکر خوراکی و آب..چون معلوم نبود این گردش یه ساعته باشه یا از صبح تا شب..

یاد گرفتم خودمو بسپرم بهش و نه غر بزنم نه دلخور باشم..

خیلی سخت بود..مخصوصا که بعدترها فقط خودم نبودم..پسرکی بود که دنبال دلیل و منطق بود..جلوی پدرش می ایستاد و میخواست که بدونه دقیقا قراره کجا بریم..بهونه ش هم این بود که اگه میریم خرید یا بازار من نمیام..خوشم نمیاد و میخوام خونه بمونم..بعضی وقتا هم واقعا خونه میموند!

و البته بیشتر وقتا بابایی بزور می بردش تو ماشین و اولش کمی بداخلاقی داشتیم و بعدتر که خوش میگذشت بهتر میشد..

هیچوقت فلسفه ی این حرکت همسرم رو نفهمیدم..فقط یاد گرفتم تسلیم باشم..چون بیاد ندارم حتی یکبار تو این گردشها بد گذشته باشه یا مقصد نامناسب بوده باشه..

به خودم قبولوندم که همسرم رو به عنوان ولی بپذیرم و چون و چرا نکنم..

اما نکته ای که بنظرم رسید و دوست داشتم بنویسم اینه :میشه ولایت رهبر رو نپذیرفت؟

کسی که به عنوان رهبر قبولش داریم..ولی فقیه هستن و مجتهد جامع الشرایط..راه و مسیر حرکت رو مشخص کردن و وطیفه مون حرکت تو این مسیره..به همین سادگی!

اطاعت کنیم و در خط رهبری باشیم تا  فرج و ظهور نزدیک مولا مون امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد 1393 | 4:26 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
کسی میدونه چرا اینهمه هوشان تبلیغات میکنه اون هم وسط کارتونهای شبکه ی پویا!؟

یعنی میخوان بچه برگرده به مامانه بگه اگه هوشان میخریدی سر من داد نمیزدی که اتاقتو جمع کن؟



تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 4:34 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
دختر داشتن مزه دارد..مزه ش هم تنوع دارد:

گاهی شیرین است مثل وقتهایی که دعوتم میکند تا مهمان خاله بازیش شوم..برایم چای بریزد و آش بپزد و من هم تلافی کنم بدقلقلی های غذا نخوردن هایش را و هی ایراد بگیرم!

گاهی شور میشود وقتی که اصرار دارد ظرف بشوید یا دستمال بکشد میز را..کارهایی که مجبورم کند دوباره و سختتر خودم دست بکار شوم

گاهی هم تلخ میشود وقتی که تو کارهای داداشش دخالت کند و فضولی و چغلی!

و البته گاهی هم ترش میشود مخصوصا وقتی اتاقش را کن فیکون کرده و انتظار دارد کمک کنیم تا جمع کند.

چند روز پیش پسرم آزمون کاراته داشت موقع رفتن التماس دعا داشت..دخترک گفت بشرطی دعات میکنم که وقتی برگشتی کمکم کنی اتاقمو جمع کنم!

 

اعیاد شعبانیه مبارک

عاشق این ماهم!

 

 



تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 3:14 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
 

حرم حضرت معصومه

تندتر از من وارد صحن شد قبل از اینکه بتونم اذن دخول  به حرم رو کامل بخونم ...دخترک چادری من!

انتظار داشت خدام حرم بیشتر تحویلش بگیرن..یکی شون گفت خانومی چرا تنها؟

سریعتر خودمو رسوندم بهش و یه لبخند بینمون رد و بدل شد!

نزدیکتر که شدیم ازش عکس گرفتم..گرمش شده بود و لپاش گل انداخته بود.

چادرشو مثل بال باز و بسته میکرد و عشق میکرد...می دوید و من عقب میماندم باز...

نزدیک ضریح که شدیم بغلش کردم و انگشتاشو گره بست به ضریح...بلند گفت السلام علیک  یا بی بی معصومه بعد بلندتر داد زد مامان درست گفتم؟

برگشتم عقبتر و گذاشتمش زمین...من هنوز سیر نشدم که!

گفتم بریم دعای زیارت و نماز بخونیم برمیگردیم..کلافه بود و دیگه چادرشو ول کرده بود و گاهی زیر پاش میرفت

تا دعا بخونم چندبار کیفمو وارسی کرد و با غرغر آب و بیسکوییت خورد..

مامان بریم دیگه من اذیتم..

دوباره رفتیم کنار ضریح از دورتر دور زدیم و گوشه ضریح وایستادیم تا دستمون رسید و باز قفل انگشتا..خدام اصرار داشتن که زوار زودتر دور بزنن و واینستن..اما دخترک چسبیده بود..من هم..دخترک شاد بود ...من هم

خدا رو شکر بر این عشق و رضایت!

یا فَاطِمَةُ اشْفَعِي لِي فِي الْجَنَّةِ فَإِنَّ لَكِ عِنْدَ اللَّهِ شَأْنا مِنَ الشَّأْنِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لِي بِالسَّعَادَةِ فَلا تَسْلُبْ مِنِّي مَا أَنَا فِيهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ اللَّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنَا وَ تَقَبَّلْهُ بِكَرَمِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ وَ عَافِيَتِكَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيما يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

 

 



تاريخ : سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 | 12:43 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
تعطیلی پرمخاطب ترین برنامه ی دینی تلویزیون

http://www.aparat.com/v/fIv0e

http://rajanews.com/Detail.asp?id=189624

برای جلوگیری از تعطیلی این برنامه اعتراض خود را به این شماره ها اعلام نمایید

تلفن 021-27863000

پیامک 20000303

رایانامه samtekhoda@irib.ir



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 3:29 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
میلاد مولود کعبه مبارک..دلم هوای زیارت حرم پرنورتان را کرده مولا جان..

ساعت یازده شب و یک دل سیر نگاه و حرف با شما..

خوس به حال کسانی که دیشب و امروز نجف اشرف هستند..

يا اَبَا الْحَسَنِ يا اَميرَ الْمُؤْمِنينَ يا عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ يا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ يا سَيِّدَنا وَمَوْلينا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا

وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَىْ حاجاتِنا يا وَجيهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ.

اینجا را هم ببینید لطفا

دل جامانده در بهشت!



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 3:9 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
لباسا رو که تا کردم و هرکدوم رو تو کشو ها گذاشتم و سر بلند کردم

دیدم 5 تا تیشرت و 2 تا پیراهنش تو جا رختیه..صداش کردم که اینا کثیف بودن؟

گفت آره..

گفتم پس چرا نیاوردی بندازم تو لباسشویی..

گفت ببخشید

به همین سادگی..به عادت مادرانه که بوشون کردم و وارسی ...اثری از کثیفی ندیدم..یادمم نمیومد کی پوشیده بوده بود..

بعدا فهمیدم از حموم که میاد میپوشه بعد که گرمش میشه درش میاره و با زیرپوش سر میکنه..اونقدرم حواسش پرته که ...

داشتم یواش یواش به این نتیجه میرسیدم که بزرگ شده و هر لحظه یه لباس دلشو میزنه و به یکی دیگه پناه میبره هاااا

ولی فعلا که خیلی بچه تره

اما دارم میبینم زمانی که همین لباسها رو نمیپسنده و ..

زمانی که خیلی دور نیست..

دوستت دارم پسر حواس پرت خودم!

فقط قول بده دیگه با در تصادف نکنی!

سرش پایین بوده و دوستش نمیدونسته این پشت سرشه..در کلاسو که میبنده عین تو کارتون میخوره به در..پای چشمش کبود شده بود و یه خط از بالای ابرو تا پایین صورتش قرمز بود..هعیییی...



تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 4:8 بعد از ظهر | نویسنده : مادر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
امکانات وب
it.golenarges.com ---->

آمار سایت